تبليغاتX
آخرین معشوق
گفتم نرو پرپر می شم ، گفتی ...
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود

وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ،

قاضی نامم را بلند خواند

و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد

و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار

از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم

و من گفتم :

 به تو بگویند ... دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/06/08ساعت 10:59  توسط آخرین معشوق  | 

با تو حکایتی دگراین دل ما بسر کند 

شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند

باور ما نمی شود ، در سر ما نمی رود

از گذر سینه ما یار دگر گذر کند

شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام

کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم

یاور یار ما تویی ، چاره کار ما تویی

گریه نمی کند اثر،

                      مرگ مگر اثر کند ...

 

عقل فرمود که دل منزل و مأوای من است

عشق خندید که یا جای تو یا جای من است

 

+ نوشته شده در  87/05/31ساعت 14:9  توسط آخرین معشوق  | 

نيامدم به سراغت , مرا مگر تو ببخشي

گلايه هاي دلم را به يک نظر تو ببخشي

نشسته ام سر راهت چه مي شود به نگاهي

غريب خاطره ها را در اين سفر تو ببخشي

مگو نجيب زمانه , ز چشم ما گله داري

مگر نه وعده نمودي که بيشتر تو ببخشي؟!

شبانه حرف دلم را اگر براي تو گفتم

خيال من همه اين بود مرا سحر تو ببخشي

شکوفه هاي غزل را به پيش پاي تو ريزم

به يک نگاه صميمي مرا اگر تو ببخشي


+ نوشته شده در  87/05/28ساعت 20:6  توسط آخرین معشوق  | 

 

 

دیدمش از دور   که میرفت

اشک سردی توو چشاش بود

اون نمی خواست بره  اما

زنجیر اجبار  به پاش بود

 

می شنیدم هق هق اش رو

که می گفت تا فردا بدرود

لحظه های تلخ  بود  اما

دل من   منتظرش بود

 

به سلامت ای همه کس

می دونم که بر می گردی

می دونم دلت همین جاست

از دلم سفر نکردی

 

خیلی زود رفت همه جاده

اما من اونو می دیدم

خداحافظ گفتنش رو

خیلی روشن می شنیدم

 

چند قدم مونده به بودن

ذره ای نزدیک تر از من

سر وعده مون نشستم

تشنه ی به تو رسیدن

 

بغض سردم نعره می زد

خداحافظ عشق رویا

می مونم تا بر بگردی

روی نیمکت لب دریا

 

 

                                       رضا صادقی

 

 

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت 11:38  توسط آخرین معشوق  | 

 

دیگر به اجبار باورم شده که برنمی گردی 

شوخی تلخی بود که کم کم به آن عادت کرده ام

که دیگر جز در رویاهای شبانه توقع دیدارت را

ندارم

 

 

+ نوشته شده در  87/04/05ساعت 21:46  توسط آخرین معشوق  | 

منو درگیر خودت کن

 تا جهانم زیر و رو شه

 تا سکوت هر شب من

 با هجومت روبرو شه

 بی هوا بدون مقصد

سمت طوفان تو می رم

منو درگیر خودت کن

تا که آرامش بگیرم

با خیال تو هنوزم

مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من

 پر تصویر تو می شه

با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشمهاتو از من برندار

 من مات تصویر تو ام

با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشمهاتو از من برندار

من مات تصویر تو ام

 تو همین جایی همیشه

با تو شب شکل یه رویاست

آخرین نقطه ی دنیا

تو جهان من همین جاست

تو همین جایی و هر روز

من به تنهایی دچارم

منو نزدیک خودم کن

تا تو رو یادم بیارم

با خیال تو هنوزم

مثل هر روز و همیشه

هر شب حافظه ی من

پر تصویر تو می شه

 با من غریبگی نکن

با من که درگیر تو ام

چشمهاتو از من برندار

من مات تصویر تو ام

من مات تصویر تو ام

 

+ نوشته شده در  87/03/30ساعت 22:1  توسط آخرین معشوق  | 

 

من از رگبار هذيان در تب پاييز ميترسم
از اين اسطوره هاي از تهي لبريز ميترسم
به شب تنديس هايي ديدم از تاريخ شمع آجين
به صبح از خواب گرد روح وهم انگيز ميترسم
برايم آنقدر از گزمه هاي شهر شب گفتند
کزين همسايگان از سايه خود نيز ميترسم
حقيقت واژه ي تلخي است در قاموس نا پاکان
من از نقش حقيقت هاي حلق آويز  ميترسم
نميترسند
از ما و من
اين تاراج گر مردم
به تاراج آمدند
اين نا کسان
برخيز ميترسم

 

+ نوشته شده در  87/03/27ساعت 19:53  توسط آخرین معشوق  | 

 

 

یه بار بذار حرف بزنم دیگه نه حرف سفره
نه حرف تیر تو قلب یه دیوونه ی در به دره
 نه صحبت پرسیدن لحظه و روز و حالته
نه قصه ی عاشقیه نه پاسخ سوالته
 نه اشکی ریختم لا به لاش نه پر شده از عطر یاس
 نه توش غرور پیدا می شه نه اعتماد نه التماس
این دفه حرف قصه نیست خاکستر حقیقته
یادت میاد یکی می گفت حقیقتم مصیبته
 بذار بدون پرسش و ساده و بی مقدمه
بریم سراغ حرفی که می ترسونه یه عالمه
همیشه از نخواستنت تو رویاهام می ترسیدم
بعد خودمو گول می زدم به ترسیدن می خندیدم
ترسه ولی قایم می شد شب میومد مثل لولو
 واسه همین گاهی بهت فقط می گفتم تو بگو
نگفتی و گذاشتمش پای غمای خستگی
 فهمیدم اشتباه بوده اینم یه جور دیوونگی
خیال نکن این که می گم شکایته رنگ گله س
قبول ندارم اخم تو مال نبود حوصله س
دیگه مزاحم نمیشم خیالت آسوده باشه
سهم من از آتیش بذار فقط یه کم دوده باشه
مهم اینه که اسمت و تمام دنیا بلدن
 فرقی نداره که با من چه قدر خوبن چه قدر بدن
مهم اینه تا دینمو یه کم به عشق تو دادم
 طبق یه قانون از چشات مثل یه قطره افتادم
 قصه ی ما دو تا شاید به درد تاریخ می خوره
کار من از جانب تو به درد توبیخ می خوره
همونشم تو بنویس کلی جای سپاس داره
 با من که کاری نداری اونو می دی کی بیاره ؟
نه بگذریم انگار دلم بازم پرید اون شبکه
برای تو تکراریه اما ناگه می ترکه
خوب می دونم تو این سالا تحملم کردی آره ؟
 چشات روشن نشد بگن زیبا تو رو دوس نداره ؟
 دل به دل کسی نده عاشقی دزده زیبا جون
 هر کار این دنیا عاشقی کنی بدون مزده زیبا جون
سخته مزاحمت نشم نمی دونم چیکار کنم
 نه نمیشم اما می خوام از خودمم فرار کنم
دلم می خواد برم یه جا که دیگه زیبا نباشه
 تمام دنیا رو برم فکر می کنم جا نباشه
تو همه ی وجودمی هر جا برم میای پیشم
ولی بهت قول دادمو دیگه مزاحم نمی شم
من نمیرم یادت باشه تو اونی هستی که می ره
منم یه جور مزاحمم که کلی پیشت میمیره
 مزاحمی که ردشو تمام آدما دارن
 نیازی نیس شمارشو به ذهن دستگا بسپارن
مزاحم خیلی روزا چه تو طلوع چه تو غروب
مزاحم روزای تلخ مزاحم روزای خوب
نه اینکه بار آخره مزاحمت طولانی شد
اخماتو وا کن تا برم باز که هوات طوفانی شد
 الان تمومش می کنم امون نمی دم تا بگی
 خوبیش اینه با هم می گیم مزاحم همیشگی
حالا که دلت اومد نامه رو بردار پاره کن
دیگه مزاحمت نشم ؟ دل می گه استخاره کن
چشمای ناز و روشنت شاده که شر من کمه
قند تو دلت آب میشه از نبودن این مریمه
تازه همونم که می خوای بدون زنگ و صحبتی
این آخرین حرف منه دلم خوشه که راحتی
مزاحم همیشگیت تاریخ اسفند می زنه
 اما زمان هیچه براش فقط داره داد می زنه
داد می زنه آی آدما مسافرای زندگی
از این به بعد به من بگید مزاحم همیشگی

 

 

+ نوشته شده در  87/03/23ساعت 19:3  توسط آخرین معشوق  | 

              

              آسمان گریه نکن 

 

ما که بی تقصیریم

 

 با چنین شب زدگی

 

 زاده ی تقدیریم

 

 رفتن او حتمی ست

 

 بی خودی در گیریم

 

 ما و دل کندن از او

 

 به خدا می میریم

 

 

+ نوشته شده در  87/03/16ساعت 19:27  توسط آخرین معشوق  | 

 

چشم ها ، پرسش بي پاسخ حيراني ها



دست ها، تشنه تقسيم فراواني ها


با گل زخم، سر راه تو آذين بستيم


داغ هاي دل ما جاي چراغاني ها


حاليا، دست كريم تو براي دل ما


سر پناهي است در اين بي سر و ساماني ها


وقت آن شد كه به گل حكم شكفتن بدهي


اي سر انگشت تو آغاز گل افشاني ها


فصل تقسيم گل و گندم و لبخند رسيد


سايه امن كساي تو مرا بر سر بس


تا پناهم دهد از وحشت عرياني ها


چشم تو لايحه روشن آغاز بهار


طرح لبخند تو پايان پريشاني ها

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/16ساعت 19:15  توسط آخرین معشوق  |